امروز : يکشنبه، 1 مرداد ماه 1396
 
کد خبر:50556 تاریخ انتشار : 1395/7/17-9:20:28
روز شمار محرم/6
کربلا؛ششم محرم الحرام سال 61 هجری / کم کم بوی جنگ می آید...
در شهر کوفه خبری پیچیده است و مردم فهمیده اند که پسر رسول خدا (ص) در محاصره قرار گرفته است و برخی در تکاپوی کمک برمیایند و برخی نیز خود را به تغافل زده اند.
لینک کوتاه http://www.bso.ir/id/50556
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج دانشجویی از کرمانشاه؛ محمد مهدی معنوی در روز شمار محرم الحرم سال 61 هجری نوشت:

 کم کم بوی جنگ می آید...

در شهر کوفه خبری پیچیده است . مردم فهمیده اند که پسر رسول خدا (ص) در محاصره قرار گرفته است . برخی در تکاپوی کمک برمیایند و برخی نیز خود را به تغافل زده اند. یعنی  به نفعشان است که از اوضاع خبری نداشته باشند . جلسات شبانه کوفیان در خانه بزرگان بطور مخفیانه تشکیل میشود . هرکس نظری میدهد و بعد از خوردن تنقلات به خانه هایشان باز میگردند . بی آنکه در آن جلسات به نتیجه ای برسند و یا به قول امروزی ها بندی را مصوب کنند که ضمانت اجرایی داشته باشد . به نوعی این حرفهاسرگرمی شب نشینی هایشان شده است . اما در سوی دیگر فرمانده ای بی سپاه ، منتظر حرکتی از سوی این عهد شکنان مانده  ولی امیدی نیست  . فضای  امنیتی و سنگینی در کوفه حاکم شده بود ...
عده ای عذاب وجدان داشتند و برخی اصلا وجدانشان به درد هم نیامده بود !

نقش ساکتین فتنه در قیام عاشورا
 
در جلسات محفلی کوفیان گاهی یک نفر بلند میشد و میگفت باید به یاری حسین (ع) برویم ما خود او را به اینجا دعوت کرده ایم ولی در آن سوی جلسه شخص دیگری میگفت سکوت کن و سرجایت بنشین ! میخواهی زن و بچه و مال و منالمان را به به تاراج ببرند ؟ و باز هیا هو و بعد سکوتی فراگیر میشد ... آری بسیاری از آنها جزء ساکتین فتنه در قیام عاشورا محسوب میشدند ! آنها مرد میدان شهادت و فدا شدن برای ولی امرشان نبودند . دنیا پرستی و عافیت طلبی مانع شنیدن و عمل به حق میشد پس بهتر بود سکوت کنند ، سکوتی مرگبار تا مرگشان فرا برسد .. عجب روزگاری است . قرآن ناطق را میخواستند به قتلگاه ببرند و اینان در مسجدهایشان قرآن میخواندند و مستحبات به جای میاوردند .
 
در خیمه ها ...

حبیب ، پیرمرد هفتادو پج ساله ای که از صحابی رسول خدا بود ، به خدمت امام میرسد ، یابن رسول الله ! به خدا سوگند که تا آخرین قطره خونمان دست از حمایت شما بر نمیداریم و حسین (ع) میفرماید : جزاک الله خیرا یا حبیب . پیرمرد که تکلیف آخر عمر خود را مشق میکند به جمع یاران سیدالشهدا (ع) میرود و به بازخوانی احادیث نبوی میپردازد. سفارشهای رسول خدا (ص) درباره اهل بیت و به ویژه حسین (ع) را که خود از لبهای پیامبر (ص) شنیده بود یادآوری میکرد . و همگان را به جنگ با دشمنان اهل بیت ع تحریض مینماید . بصیرت حبیب باعث شده بود که اصحاب حسین (ع) با دلی آرام و مطمئن در کنار مقتدایشان بمانند . و حبیب ساکت نبود ! فتنه ای که برپا کرده بودند نیاز به تبیین و روشنگری زعمای قوم داشت . چرا که امام (ع) به تنهایی نمیتوانست این همه هجمه  را دفع نماید . پیرمرد کربلا یا خود به دیدار بزرگان طوایف میرفت یا دیگر اصحاب را به سوی آنان روانه میساخت . تا شاید برای فرمانده اش سپاهی جمع و جور کند ولی افسوس عمدتا کارش به نتیجه نمیرسید و شرمنده از بی وفایی کوفیان ، به خدمت امام می رسید ...

قاسم ابن الحسن (ع) ، دیگر یادگار امام مجتبی (ع) گاها ناظر این مکالمات است و اشک در چشمانش جمع میشود ولی کاری از دستش برای عمو برنمیاید . آخر عقبه این جماعت  در مدینه ، با پدرش نیز بهتر از این نکرده اند .  حسن بن علی (ع) هم از بی وفایی یاران خود آنقدر خون جگر خورد که در روز شهادتش همه را یکباره بیرون داد !
قاسم سیزده ساله ، فکر میکند آیا عمو او را هم به جنگ میفرستد یا نه ؟ نکند معرکه طوری رقم بخورد که او نتواند فدایی امامش بشود . و این سئوالات همچنان ذهن او را مشغول کرده است .... ...
تا شب عاشورا که میرسد به طور شفاف از عمو میپرسد . عمو جان آیا من هم جزء یاران شهید تو خواهم شد یا نه ؟ امام (ع) میفرماید : پسر برادرم اول تو بگو ، مرگ در نزدت چگونه است؟  و قاسم به سرعت جواب میدهد عموجانم ! احلی من العسل . خوشحالی و رضایتی که قاسم از شهادت در رکاب عمویش احساس میکرد در صورتش موج میزد . و عمو فرمود : آری یادگار حسنم ! تو شهید معرکه عاشورا خواهی شد ولی بعد از بلایی عظیم که بر تو فرو میاورند . و آن شد که دویست نفر در روز عاشورا و در میدان مبارزه ، قاسم را محاصره کردند . آن طفل عزیز حتی پایش به رکاب نمیرسید ولی دشمنان کار کشته های خود را میدان فرستاند ! آخر مقاتله با یادگار امام حسن (ع) جرات میخواند . صدای یا عماه قاسم که بلند شد عمو  همانند باز شکاری خود را به قاسم رساند . لاشخورهای سفره معاویه همگی پا به فرار گذاردند . ولی افسوس کار از کار گذشته بود ...
 
کربلا....دوشنبه ششم محرم الحرام سال 61 هجری قمری

عمر بن سعد نامه ای را از عبیدالله دریافت می دارد که مضمون آن چنین است: من از لشکر سواره و پیاده چیزی را از تو فروگذار نکردم، و توجه داشته باش که مأمورانی سپرده ام تا هر روز وضعیت را به من گزارش کنند.
حبیب بن مظاهر از حضرت اجازه می گیرد تا نزد طایفه ای از بنی سعد که در آن نزدیکی ها زندگی می کردند رفته و آنان را به یاری فرا خواند، حضرت اجازه دادند. حبیب نزد آنها رفت و گفت:« امروز از من فرمان برید و به یاری حسین(ع) بشتابید تا شرف دنیا و آخرت از آن شما باشد». تعداد 90 نفر به پا خاستند و حرکت کردند، اما در میان راه با لشکر عمر بن سعد برخورد کردند و چون تاب مقاومت نداشتند، پراکنده شده و برگشتند. حبیب به نزد حضرت رسید و جریان را تعریف نمود. حسین گفت:« لا حول و لا قوه الا بالله»

نامه امام از کربلا به برادرش محمد بن حنفیه و بنی هاشم

...« مثل این که دنیا اصلاً وجود نداشته (اینگونه دنیا بی ارزش و نابود شدنی است) و آخرت همیشگی و دائم بوده و هست
آری کوفیان برای دنیایشان دست و پا میزدند و امام ع برای آخرت آنها نگران بود...
در حالیکه نمیدانستند و یا شاید نمیخواستند بدانند که ...کل خیر فی باب الحسین ...
کم کم تکاپوی سپاهیان بیشتر میشد و رصد تحرکات دشمن توسط حضرت عباس ع و جناب شاهزاده علی اکبر ع و ...صورت میگرفت و به محضر امام گزارش می شد ...

انتهای پیام/
 
کلمات کلیدی
نظرات
نام:
ایمیل:
* کد امنیتی:
* نظر:
نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری بسیج دانشجویی بلامانع است