یادداشت طاها رهدار؛

قلمی از دل برای آقایی دلربا...


به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج دانشجویی / طاها رهدار، مسئول سیاسی سابق بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی زاهدان:

 

باز هم قلم در دست گرفتم تا بنویسم. این بار نه از سیاست و اقتصاد و فرهنگ و اجتماع و..... این بار می خواهم از دل بنویسم، از عشق بنویسم، این بار می خواهم برای تو بنویسم. برای تو که بودنت آرامم می کند، مثل آن طفلی که در آغوش پدر آرام گرفته و ایمان دارد تا لحظه ای که در آغوش پدر است طوفان حوادث، کوچکترین گزندی به او نمی رساند.

 

برای تو می نویسم ای نعمت خوب خدا، ای «امام خامنه ای». چه ترکیب زیبایی «امام خامنه ای»؛ تا کور شود چشم هایی که نمی توانند لفظ «امام» را قبل از نامت ببینند. همان هایی که نمی دانند خامنه ای همان خمینی است، گیرم که با یک «آه» بیشتر. به کوری چشمانشان پدرم از کودکی به من یاد داد اینگونه صدایت بزنم: «امام خامنه ای».

 

آقای من سلام، سلام بر علمداری که دست، داد اما دست نداد. اماما!! مدت ها بود که دنبال بهانه ای برای حرف زدن با شما بودم تا از دلم بگویم، از آرزوی دیداری که یک عمر بر دلم مانده تا شاید خدا قسمت کند و از نزدیک جمال نورانی تان را زیارت کنم. آقا جان !! در چهره زیبا و نورانی تان به خوبی می توان عشق به اسلام و انقلاب و بغض نسبت به دشمنان را دید.

 

چه خوب مصداق «رحماء بینهم و أشداء علی الکفار»ی. کاش برخی ها هم از شما یاد گرفته بودند و خنده هایشان را با ما تقسیم می کردند و فریادهای شان را بر سر دشمنان می کشیدند نه اینکه با دشمن قدم بزنند و کلفتی صدایشان را به رخ ما بکشند. مولای من!! فقط خدا می داند از غصه های دلت. از تمام درد هایی که در این سال ها کشیده ای تا انقلاب پا بر جا بماند، از دل خون بودنت به خاطر بی بصیرتی برخی ها. آه...آه که فقط خدا می داند. اما مولای من این شما هستید که در تمام این سال ها یک تنه جلوی همه ی این سختی ها و مشکلات ایستاده اید و خم به ابرو نیاورده اید. و همین باعث دلگرمی و آسودگی خاطر ماست.

 

امام من!! ما نیز همگی سربازان شماییم. ما را نه باکی از تحریم است و ترسی از تهدید. اگر تحریم اقتصادیمان کنند، فرزند رمضان می شویم و اگر تهدید نظامیان کنند، فرزندان عاشوراییم. بشنود گوش نادان هایی که فکر می کنند ما با تحریم و تهدید و زور و فشار دست از انقلاب و نظام می کشیم. همان بی بصیرت هایی که فکر می کنند با امثال این کار هایشان می توانند بین شما و ما فاصله بیاندازند. غلط کرده‌اند. به خیال باطل شان ایران، کوفه شده که امام مان تنها بماند. کور خوانده اند، نمی دانند اینجا «جمهوری اسلامی ایران» است. اینجا بزرگتر دارد، صاحب دارد.

 

نمی دانم با گفتن این حرف ها چرا یاد آن خطبه ی تاریخی تان افتادم. همان خطبه ای که اینگونه خاتمه اش دادید: «سید ما، مولای ما، دعا بکن برای ما. صاحب ما تویی، صاحب این کشور تویی، صاحب این انقلاب تویی». به یاد آن روز می افتم. فراموش نمی کنم اشک های آن روزتان را. فراموش نمی کنم که برخی ها حرمت عزای جدتان را شکستند. نه... من فراموش نخواهم کرد... امام من!!! هر تحریمی را تحمل می کنیم، هر تهدیدی را پاسخ می دهیم، اما مولای من!! تحمل دیدن اشک هایتان را، نه... نداریم. اشک هایتان که می ریزد، غصه که بر صورت زیبایتان می نشیند، بخدا دلمان می لرزد. آقا جان!! ما فراموش نمی کنیم آن روزها را، همان روزهایی که «کلُ أرضِ ایران»، «کربلا» شده بود و « کلٌ یومش»، «عاشورا». همان روزهایی که حرمت ارباب مان را شکستند. آری واقعاً کربلا شده بود. در کربلا خیمه حسین را سوزاندند و در کربلای ما پرچمش را، در کربلا می خواستند اسلام ناب را نابود کنند و در کربلای ما، نظام اسلامی را. هر دو واقعه هم در یک روز، دهم محرم، عاشورا....

 

اما اگر تاریخ را درست می فهمیدند و به جای درس مذاکره، از کربلا "عبرت"  گرفته بودند، می دانستند که چراغی را که خدا روشن کرده نمی توانند خاموش کنند. آن روزها علمدار می خواستیم و فراموش نمی کنیم که شما چطور با دست علمدارتان، همان دستی که نشان علمداری و جانبازی از عمویش عباس به ارث برده،علم انقلاب را بلند کردید و همه چیز را برای همگان روشن.

 

آری، ما آن روزها را هرگز فراموش نخواهیم کرد. امام من برای تو مینویسم: خسته نباشی آقا که علمدار انقلابی، خسته نباشی آقا که این همه سال رهبری کردی ما را. نگاه می کنم به آن یار همیشگی ات، همان چفیه ات را می گویم. چفیه ای که همیشه همراهت است تا مبادا فراموش کنیم که هنوز جنگ تمام نشده است ، مبادا فراموش کنیم که خرمشهر ها در پیش داریم. خلاصه آقا جان، همین که می بینیم شما رهبر مایی، آرام می شویم. خسته نباشی آقا...

 

آقا جان، این چند جمله من هم خطاب به تمامی بد خواهانت باشد: «فرو مایگان!! بدانید ما نسلی هستیم که با شعار «خامنه ای چو لب تر کند، جان را فدایش می کنم» بزرگ شده ایم. ما همان هاایم که آرزویمان شهادت در راه اسلام و در رکاب امام مان، حضرت سید علی خامنه ای ، است. و شما کوچکتر از آنید که نگاه چپ تان سمت سید ما بیافتد. پس پایتان را از گلیم تان دراز تر نکنید».

 

آقا جان، در آخر این سرباز کوچکتان خواسته ای از شما دارد: امام من!! می شود در قنوت نماز شبتان، لا به لای « أمّن یجیب» هایتان، بین « اللهم عجل الولیک فرج» هایتان، برایم دعا کنید که آخرین جمله دنیایی ام را در حالی که سر به زانوی مبارکتان گذاشته ام اینطور بگویم:« أ رَضَیتنی یا أبن الزهرا».....

 

               با خامنه ای کسی نگردد گمراه

                                                                          او در شب فتنه میدرخشد چون ماه

               در هـر نفسم برای او میخوانـم

                                                                        لا حــول و لا قــوة الّا بـالله

 

ارسال نظر


captcha
آخرین اخبار