یادداشت‌های سی‌و‌هفتمین جشنواره‌ی فیلم فجر،بهمن 1397

ستاره‌ی دراماتیک فجر امسال/ سرخپوست

/ سرخپوست از معدود فیلم‌های امسال جشنواره بود که می‌شد یک کل سازمان‌یافته با ساختاری مشخص و منضبط را در آن پیدا کرد؛ یک فیلم کلاسیک جمع و جور. داستان مشخص است و فیلم‌ساز که خوش‌بختانه نویسنده‌ی متن هم خود اوست، تکلیفش با خودش روشن است


به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج دانشجویی /سرخپوست از معدود فیلمهای امسال جشنواره بود که میشد یک کل سازمانیافته با ساختاری مشخص و منضبط را در آن پیدا کرد؛ یک فیلم کلاسیک جمع و جور. داستان مشخص است و فیلمساز که خوشبختانه نویسندهی متن هم خود اوست،تکلیفش با خودش روشن است و دقیقاً میداند و میفهمد که میخواهد چه کار کند. راه برای او روشن است و لاجرم مخاطب هم بدون آنکه دچار سردرگمی شود در طول داستان همراه با فیلمساز پیش میرود. نیما جاویدی با پرداخت درست داستان، در صحنههایی کنار مخاطب است و در صحنههایی دیگر مقابل او و همچنین در صحنههایی موقتاً مخاطب خود را با داستان تنها میگذارد تا قدری فکر کندو از آنچه پیش رویش رخ میدهد، پیشبینی و نتیجهگیری کند. اما هیچ ابهامی و “چه”ای را بی پاسخ نمیگذارد.

اینها همه محصول کیفیت درک فیلمساز از فضای درام است. جاویدی ملغمه نمیسازد یا خلاقیتهای دراماتیک از نوع شبهپستمدرن اختراع نمیکند تا به مخاطب بگوید سعی کن بفهمی! بلکه با درک درست از اینکه مخاطب صرفاً منفعل در سینما است، تلاش میکند تا فضا را برای درک و تفکر او فراهم کند. جای آنکه بخواهد وسیلهای برای تحمیل علیه فکر و درک مخاطب بسازد؛ نقصی که به کرات در برخی فیلمهای جشنوارهی امسال به نام سینما شاهدش بودیم!
پرداخت داستانی با همراهی شخصیتهای قصه، و بهرهگیری فوقالعاده از رنگبندی، قاببندیِ استاندارد از نماهای معنادار و آگاهانه در تصویر و خصوصاً طراحی باورپذیر دکور و صحنه، همگی جزئی از قطعات همان پازل است که به مخاطب منفعل برای درک بهتر از آنچه روایت میشود، یاری میرساند.
از شخصیت اول داستان (احمد سرخپوست)، جز یک سیاهی از دور، و البته نمای پی او وی او از درون مخفیگاهش، چیز دیگری نمیبینیم، اما حضورش بهعنوان عامل و اصلیترین عنصر قصه در جایجای داستان قدرتمند است. او نیست، اما لحظه به لحظه حضورش حس میشود و این همان برگ بَرندهیجاویدی در پیشبرد درام است که دقیقاً مخاطب را تا فصل پایان داستان بهطور مؤثر هدایت میکند.
فیلمساز، یک عاشقانهی معتدل و محدود را در داستان حفظ کرده که در عین حال یکی از عناصر اصلی داستان محسوب میشود و در کنار لایههای دیگر درام جاویدی، کششی مؤثر بر قصه ایجاد کرده است.این موضوع زمانی آشکار میشود که کاراکتر رئیس زندان (نوید محمدزاده) به عنوان نظامیِ باهوش، توانا و خشک، با حضور ناگهانی مددکار (پریناز ایزدیار)، نرمشی محسوس به سوی یک وضعیت رمانتیکدر او پدید میآید. وقتی رئیس زندان از پنجره مشغول تماشای دختر مددکار است، با انگشت ابروهایش را مرتب میکند. یک حرکت ساده و جزئی که بدون پرگویی، نشانههایی از یک حس را در او نمایان میکند. از این دست نشانههای تسهیلگر در سراسر فیلم فراوان دیده میشود. بازی خوب محمدزاده همدر پرداخت شخصیت اولیه که یک نظامی خشک است و بعد آن روی دیگر این شخصیت را میبینیمبسیار مؤثر بوده است. اساساً یکی از وجوه کشش و جاذبیت فیلم تعلیقهای قدرتمند و بهرهبرداری درست از این تضادهای دوقطبی و دوگانگیها است.
نقش رئیس زندان با دو قطب انسانیت و عطوفت در مقابل وظیفهشناسی و قانونمداری توأم با جاهطلبی، و نقش دختر مددکار با دو قطب انساندوستی یا عشق، دائماً در قالب یک کشمکش اخلاقی،بهطور مشخص در داستان تکرار میشوند و باعث میشود تا گاهی کنار هم قرار بگیرند و گاهی در مقابل یکدیگر. اما همچنان که گفته شد، محدوده و تعادل این رابطه با کنترل دقیق در متن و کیفیت بازیها، به اصل مسئله تبدیل نمیشود و صرفاً خاصیت ابزاریش را در خدمت فیلمنامه حفظ میکند.
با همهی آنچه وصف شد، پایانبندی فیلم از اهمیت خاصی برخوردار است. چرا که با نقطهگذاری روی نکات خاص در طول داستان بهعنوان دانههای کاشته شده در زمین ذهن مخاطب، فیلمساز مخاطبش را به یک نتیجهگیری منطقی و باورپذیر راهنمایی میکند. در سکانس پایانی، نگاه دوربین از زاویهیشخصیت نامرئی قصه (احمد سرخپوست) با ترکیب تصاویری از چهرهی پُرحس شخصیتهای اصلیقصه، بازگرداندن ساک زندانی فراری به او توسط رئیس زندان، اضافه شدن نور خورشید در افق ودکوپاژهای حساب شده و متمرکز بر محیط و خصوصاً چهرهها، همه و همه یک پایانی را پیش چشم مخاطب قرار میدهد که میتواند آغازی باشد برای یک درگیری ذهنیِ فردی تا بیاندیشد که چه رخ داده؟ و چه باید کرد؟

پوریا فرجی

ارسال نظر


captcha
آخرین اخبار